پر پرواز ندارم
چه کنم با پر باز
یه زمانی دلم خوش بود که مادرم هستشو کانون خانواده گرمه گرمه...
یه زمانی خیالم راحت بود که یکی مثل مادرم پشتمه...
یه زمانی هر جا که میرفتم مادرم کنارم توو ماشین کنارم نشسته بود... ( اگه یادتون باشه سفر شیراز و اصفهان آخرین سفرم با مادرم بودو عکسا شو براتون گذاشته بودم)
یه زمانی تنها سنگ صبورم مادرم بود...
یه زمانی بدرقه ی راهم دعای مادرم بود...
یه زمانی خنده های مادرم برام یه دنیا ارزش داشت...
یه زمانی حلقه ی اشک تو چشمای مادرم غم عالم و رو دوشم میذاشت...
یه زمانی این کلمه ی " مادر " برام زیبا ترین ٬ قشنگترین ٬ پر معناترین و جذابترین بود حتی روز "مادر " برام بهترین روز و با ارزشترین روز عمرم بود...
حالا اون زمان گذشت و با رفتنش٬ مادرمو میگم همه ی اون زمانه رو باید تو خاطرم به نیکی و خوشی یاد کنم...فقط یاد کنم
حالا اون زمان گذشت و کلمه ی به این زیبایی یعنی "مادر " برام شده سنگینترین کلمه ی دنیا که زیر بار خوبیهایه بی منتش ٬ لطف و مهربونیهای بی دریغش دارم له میشم
کاش اون موقع که رو تخت بیمارستان خوابیده بود و من هم ازش خداحافظی میکردم ٬ به جایه اینکه بگه مواظب خودت باش٬ میگفت : فردا میبینمت پسرم٬ شب بخیر...
اما هیچوقت نگفت...
اینا رو گفتم که قدر مادراتونو بیشتر بدونید٬ بدونه اینکه خجالت بکشید و شرمتون بیاد روزی چند بار دست و پاشو بوس کنید
من این کار رو کردم ولی نه به اندازه ای که باید میکردم ولی الان فقط سنگ مزارشو باید بوس کنم
از خدا میخوام همه ی مادرایی رو که بار سفر بستند و دعوت خدا رو لبیک گفتن رو سر سفره ی حضرت زهرا (ع) بشونه و درعالیترین مکان بهشت سکنا بده
و از خدا میخوام سایه ی مادرای خوب دوستای خوبمو بالای سرشون با عزت و افتخار نگهداره.
قدر آن شیشه بدانیم که هست
نه آن لحظه که افتاد و شکست
پ ن: امشب دلم گرفته بود اینا رو نوشتم
پ ن ۲: بزودی با یه وبلاگ جدید میام
مثل همیشه دوستوون دارم دبه دبه
|
+| من نوشتم:
پوووووووووووویا در
89/11/24
|