تبليغاتX
دل درد
به علت بارش بي وفايي، جاده عشق لغزنده است، لطفا با محبت حركت كنيد
 خداحافظ دل درد
این وبلاگ به دلیل خاطرات زیبایی که برام داشت حذف نخواهد شد

دلم براتون تنگ میشه 

شاید روزی بیایم . شاید

راستی اگه بازم گذرتون به این وبلاگ افتاد یه نیم نگاهی به نتایج نظر سنجیم بندازید و یه تحلیل برام بکنید .

فک کنم نتیجه جالبی به دست اومده ....

دوستون دارم دبه دبه


|+| من نوشتم: پوووووووووووویا در 90/04/21  |
 دلتنگی
پر پرواز ندارم

          چه کنم با پر باز

 

یه زمانی دلم خوش بود که مادرم هستشو کانون خانواده گرمه گرمه...

یه زمانی خیالم راحت بود که یکی مثل مادرم پشتمه...

یه زمانی هر جا که میرفتم مادرم کنارم توو ماشین کنارم نشسته بود... ( اگه یادتون باشه سفر شیراز و اصفهان  آخرین سفرم با مادرم بودو عکسا شو براتون گذاشته بودم)

یه زمانی تنها سنگ صبورم مادرم بود...

یه زمانی بدرقه ی راهم دعای مادرم بود...

یه زمانی خنده های مادرم برام یه دنیا ارزش داشت...

یه زمانی حلقه ی اشک تو چشمای مادرم  غم عالم و رو دوشم میذاشت...

یه زمانی این کلمه ی " مادر " برام زیبا ترین ٬ قشنگترین ٬ پر معناترین و جذابترین بود حتی روز "مادر " برام بهترین روز و با ارزشترین روز عمرم بود...

حالا اون زمان گذشت و با رفتنش٬ مادرمو میگم همه ی اون زمانه رو باید تو خاطرم به نیکی و خوشی یاد کنم...فقط یاد کنم

حالا اون زمان گذشت و کلمه ی به این زیبایی یعنی "مادر " برام شده سنگینترین کلمه ی دنیا که زیر بار خوبیهایه بی منتش ٬ لطف و مهربونیهای بی دریغش دارم له میشم

کاش اون موقع که رو تخت بیمارستان خوابیده بود و من هم ازش خداحافظی میکردم ٬ به جایه اینکه بگه مواظب خودت باش٬ میگفت : فردا میبینمت پسرم٬ شب بخیر...

اما هیچوقت نگفت...

اینا رو گفتم که قدر مادراتونو بیشتر بدونید٬ بدونه اینکه خجالت بکشید و شرمتون بیاد روزی چند بار دست و پاشو بوس کنید

من این کار رو کردم ولی نه به اندازه ای که باید میکردم ولی الان فقط سنگ مزارشو باید بوس کنم

از خدا میخوام همه ی مادرایی رو که بار سفر بستند و دعوت خدا رو لبیک گفتن رو  سر سفره ی حضرت زهرا (ع) بشونه و درعالیترین مکان بهشت سکنا بده

 و از خدا میخوام سایه ی مادرای خوب دوستای خوبمو بالای سرشون با عزت و افتخار نگهداره. 

                     قدر آن شیشه بدانیم که هست

                                             نه آن لحظه که افتاد و شکست

 

 

 پ ن: امشب دلم گرفته بود اینا رو نوشتم

 پ ن ۲: بزودی با یه وبلاگ جدید میام

 مثل همیشه دوستوون دارم دبه دبه

 

|+| من نوشتم: پوووووووووووویا در 89/11/24  |
 بازگشت همه به سوی اوست

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا؟قدر دگر صبر بکن
اسمان پای پرت پیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت امد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو!

............................................................................................................

قرار بود بیام در مورد مراسم خاستگاری و عقد و نامزد بازیم براتون آپ بذارم که الان متاسفانه باید خبر فوت یکی از عزیزترین و مهربانترین و دلسوز ترین مادری رو که توو اوج نیاز به اون در کمال ناباوری منو توو یه خونه که بعد از پدرم حدود ۱۷ سال رو با هم تنها زندگی کردیم و گوشه گوشه ی این خونه رو برام پر از خاطره هایه قشنگ و به یادموندنیه کرده رو بدم.

هنوز باور نکردم

اما مثل اینکه باید باور کنم و خودمو برایه  روزهایه بدون اون آماده کنم

امیدوارم هیچ کدومتون غم عزیزتون مخصوصا مادر نبینید اما از اونجایی که مرگ حقه

حرف آخرمو با یه بیتت شعر براتون میگم

قدر آن شیشه بدانیییییم که هست

                                                نه که آن لحظه که افتاد و شکست

امروز ساعت ۵ تا ۶:۳۰ مراسم ختمه مادرمه

بزرگراه محلاتی جنب تالار علاءالدین مسجد شهدا

میدونم هم دیر خبر دادم هم امکان اومدنش ممکنه براتون نباشه اما با ذکر یه صلوات و فاتحه میتونید موجب  شادیه روح مادر عزیزم باشید

...................................................................................................................

قبلا از همه ی شما دوستان خوبم کمال قدردانی و تشکر را دارم

"پوووووووووویا"

 

 

|+| من نوشتم: پوووووووووووویا در 89/05/19  |
 
 
بالا